اندیشه، گفتگوهای درونی، خودآگاهی و ناخودآگاهی
 
حرفهای تازه ای هست....

اما در این روزهای نسبتا سخت یارای نوشتنم نیست.... پس فعلا هیچ! درست مثل همه هیچ های تناولی!

 

  نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 10:48  توسط ضمیرناخودآگاه  | 

بیدار که شدی

در آستانه همین در

صدایت خواهم کرد

به بانگی خوش آوا

لبریز خواهی شد از ذوق

سر خواهی رفت از شوق

و آنگاه

دستانت دوباره

حضورم را صمیمانه

در من متجلی خواهد کرد

و باز نجوا خواهم کرد

«دستهایت فلانی! دستهایت!»

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 9:0  توسط ضمیرناخودآگاه  | 

تو اهل کدام سرزمینی

که نگاه خندان دخترانش

هوشیاران چند هزار ساله ای چو مرا

مدهوش می سازد؟

 

آفتاب سرزمینت از کدام سو طلوع و غروب می کند

که هر نیمروز سرزمین من

در برابرش هزار سال است؟

 

کدام جادو تو را

اینگونه توانمند ساخته است

تا مرا چون پر کاهی برداری

و با خود ببری؟

 

تو کیستی که این گونه مرا

برابر هزار هزار سوال قرار می دهی؟

 تو کیستی که هزار هزار سال از من و خدای من

پیشتر و بیشتر زیسته ای؟

تو کیستی؟

 

****

 

آری! آری! تو

تو را می شناسم

تو از سرزمین خورشیدی

تو دختر آفتابی

جادوی تو نور و تو دخترخوانده بادی

نسیم ملایم حیات و

شمیم ناشناخته ترین عطر سرزمین خورشیدی

 حال می فهمم که چرا هزار ساله شدم

 پاییز 1389

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 9:14  توسط ضمیرناخودآگاه  | 

آري تو خسته اي، شايد چون هزاران هزار ديگر. شايد هم چون يک نفر ديگر. آري تو مي تواني دليل بتراشي و آن هم هزاران هزار. مي تواني دلتنگيت را در ني لبکي در شبي چون قير تاريک و تار بنوازي و بر آسمان برافرازي. آري مي تواني خستگي هايت را با هزاران هزار راه و روش از تن يا روانت بدر کني.

هر چه مي خواهي بکن! هر چه مي خواهي بگو! فقط نگو که پير شده اي! نگو که دستانت پير شده اند! دستانت را به من بسپار! در اين دنياي پر شتاب، هستند کس يا کساني که بتوانند از پس مراقبت از دستانت بر آيند. شايد که نه حتما، در گوشه اي از اين کره خاکي، در کنجي نه چندان دور، مخلوقي از بين تمامي مخلوقات خداوند مي زيد که همين دستان تو را عاشق است و بر آنها صبح تا شام نماز مي گذارد. اين مخلوق قطعا شمه اي از اعجاز دستان مسيحاايت ديده است و سر آن ندارد که دست از سجود بر اين اعجاز بردارد. پس نگو که دستانت پير شده اند. دستانت را به من بسپار! دستانت را به من بسپار!

دوست ندارم روزي برسد که چنين بخوانم: «تو چه داني ز کف دادم مفت/من نگفتم و کس نيز نگفت». پس با خود مي خوانم تا هر قرن بر تحسين کنندگان معجزه دستانت افزوده شود.

راستي!  من نيز ساکن سرزمين تو هستم. سرزميني که هر روز زمين خاکي در برابرش هزار سال است، هزار سال! پس خوب مي فهمم که بناگوشت قرنهاست که تنهاست. چشمانت هزاران سال است که چشم به راهند. از آخرين ديدارت هزاران سال گذشته است. من نيز چون تو مشتاق همين زمزمه هاي ناشنيده ام. مشتاق ديدار.
  نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 15:13  توسط ضمیرناخودآگاه  | 

خواستم دو سه سطری بنویسم ولی هر چه کردم، ندانستم که از کجا باید آغاز کرد و به کجا باید رسید. از نهی عاشقی یا نهی تکبر، تا نفی عاشقی یا نفی تکبر. از رو گرداندن از عشق تا شیوه عشق ورزی. از چه تا چگونه. خلاصه چه گویمت که زبان از شرح ماجرایی که در دل بود، قاصر و عذر تقصیر بر زبان حسب آنچه بر بودا گذشت(که حتما به خاطر دارید) جایز. اندکی گشت و گذار در کمد مشهور آقای ووپی مرا به این نیم نوشته رساند که از نویسنده دیگری است. این متن را نمی گویم که دوست می دارم، فقط می گویم که نگارنده نسبت به من تسلط بیشتری در تحلیل و تفسیر قضایا داشته و عینکش را نیز کج بر صورت نگذاشته بوده است. همانطور که می دانید حقیر گاه و بیگاه ممکن است از خط و مسیر حرفه ای خارج شده و چیزهایی بگویم که زیاد خوشایند و باب پسند دل نیست، این هم یک نمونه از همانها است. حال شنونده عاقل باید دریابد که قصد و منظورم چیست و صد البته این کار دشواری نیست چون این بار قصد، اظهر من الشمس است. این هم متن مذکور که شرح نگاه حافظ در باب عاشقی است:

حافظ عاشق شدن را خارج از اراده خود و موهبتی می‌داند که در فطرت او نهاده شده است:

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار

این موهبت رسید ز میراث فطرتم

حافظ پیوند عشق را به ریسمانی تشبیه می‌کند که یک سر آن در دست معشوق و سر دیگر آن در دستان عاشق است. پس برای پایداری و استواری این پیوند عاشق باید به سهم خویش بکوشد و کاری نکند که این رشته گسسته شود.

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حافظ هشدار مي دهد اگر در عشق سرکشي کني معشوق که سنگ خارا را به موم تبديل مي کند تو را که مثل شمع از موم نرم ساخته شده اي به راحتي آتش مي زند و مي سوزاند.

 سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد  
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

حافظ که معمولا زباني نرم و بياني ملايم دارد در اين شعر پرخاشگرانه سخن مي گويد. حال اين سوال مطرح مي شود که سرکشي يعني چه و شمع بيچاره  چه گناهي کرده که بايد بسوزد؟ جواب اين سوال را حافظ مي دهد :

 افشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع
 شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

شمع مي خواست با شعله خود راز خلوت نشينان را آشکار کند پس خدا را شکر که اين راز تا به زبانش رسيد آتشي شد و خودش را سوزاند. در مکتب عرفان عاشق بايد رازدار باشد و در دنيايي که پر از بيگانه و اغيار و راهزن است گنجي را که با خود دارد پنهان کند. اگر گاهي حسي به او دست داد يا حُسني بر او آشکار شد بايد خويشتن دار باشد نبايد هيجان زده شود و اين احوال و اسرار را با هر بي خبري در ميان بگذارد. گناه منصور حلاج اين بود که جانش آنقدر در آتش عشق بي تاب شده بود که اسراري را که براي عوام قابل فهم نبود در کوچه و بازار فرياد مي زد:

 گفت آن يار کز او گشت سر دار بلند  
جرمش اين بود که اسرار هويدا مي‌کرد

پس آشکار کردن راز يک نماد سرکشي است. بهای افشای برخی از رازها جان انسان است اما بالاخره بايد يکی دست از جان بشويد تا معرفت بشری را افزون کند. انسان هر وقت داستان زندگي بزرگاني چون جناب ملاصدرا عين القضات همداني و شيخ اشراق را مي خواند اشک در چشمانش حلقه مي زند که ناداني مردم و تعصب جاهلان متمسک با اين جانهاي عاشق و روانهاي بيدار چه کرد! نگهداشتن راز در سينه مثل نگهداشتن آتش دشوار است:

زین آتش نهفته که در سینه من است  
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت 
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست  
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت 

نوع دیگر از سرکشی غرور و نخوت است. غرور فقط در یک جا جایز است و آن هم نزد انسان متکبر. در ادبیات فارسی حباب نماد غرور است زيرا باد در سر دارد. بيدل از این تصویر بسیار استفاده کرده البته پيش از او حافظ هم فنای زودرس حباب را تاوان نخوت او می‌داند که جاه و حشمت و کلاهداری‌اش را از او می‌گیرد:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاهداریش اندر سر شراب رود

خب این هم نتیجه گیری نویسنده. بهتر آن است که من دیگر نمکی بر این زخم نپاشم و چیزی نگویمت. می دانم که تا ته ماجرا را خوانده ای.
  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 13:53  توسط ضمیرناخودآگاه  | 

 

- تابوت بر دوش من و مادر بزرگ سنگینی می کند. جز مرگ مگر در تابوت چیست که چنین سنگین می رود؟

- یا مرگ تواناست یا زندگی در بازوانم نفسی از حرکت نمی دمد.

- عشق را از جیب بغل در آوردم. در دستانم گرفتمش. ریشم را نزده ام! برگشتم. و دوباره راه افتادم.

- یه تا زیر پیراهن راه افتادم. مطمئنا چیزی در این رفت و برگشت در دستهایم چروک چروک شده است. دستهایم ترک خورده اند. دیگر جایز نیست. باید به سراغش رفت.

 

برگرفته از کتاب "من و دایی زیر درخت اقاقیا"

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 14:36  توسط ضمیرناخودآگاه  | 

یکی از پست های خیلی قدیم ترم را به شدت دوست می دارم. اسم اون پست صیقل اندیشه بود. جسارت من رو ببخشید اما فکر کردم شاید بد نباشه که بخشی از اون رو دوباره مرور کنم. شما هم حتما تحمل خواهید کرد یا شاید هم تامل.

...اندی اندیشه و خردی خرد ما را به جایی نمی رساند. باید از مرزهای قراردادی احساس گذر کرد. باید ادراک را درنوردید و گامی فراتر نهاد. باید «آن» شد. نه «آن» قراردادی، «آنی» که مرز ندارد و در قوانین ساری و جاری نمی گنجد ولی در عین حال «هست» و نه دست نیافتنی که شدنی. حصار «بیایید اینگونه باشیم» را باید شکست. «اینگونه بودن» زنجیری است که ما را مهار می کند. «اینگونه بودن» هم قراردادی است.

«بیایید اینگونه نباشیم». بیایید پا را فراتر نهیم ولی نه از گلیم خویش که از «خود». به دنبال من بگردیم، نه تنها که در جمع. از «کویر» گذر کنیم و نترسیم از «هبوط در کویر». «رهایی از دانستگی» را یاد بگیریم. چشم ها را بشوئیم و بشناسیم «راز گل سرخ» را؛ چه زیر باران چه «زیر درختان اقاقیا»، چه با «زن» چه با «دایی».

درصدد «تعبیر خواب عموجان» نباشیم و «تولّدی دیگر» را تجربه کنیم چه با «فروغ» چه کم فروغ یا دیگری. آری «عصیان» کنیم چه «عصیان مهمترین فضیلت و ممتازترین خصلت آدمی است»؛ و دست بیعت دراز کنیم به سوی «مردی که می خندد». «خوشه های خشم» خود را بچینیم و تهی شویم از «چرند و پرند» و با پیرمرد به دریا برویم ولی هرگز فراموش نکنیم که او را نباید تنها گذاشت. از «وراجی های سر شب» بکاهیم ولی نیمه های شب با «بوف کور» هم آوا شویم و دردهای نهان در «دیوار» را دریابیم. بدانیم که همیشه «صدایی در راه» است که باید به آن گوش سپرد. باید صعود کرد و بالا رفت، «پله پله تا ملاقات خدا» و بعد «خدا بودن». درک کنیم که «داشتن یا بودن» کدامیک مهمتر است و «هنر عشق ورزیدن» را یاد بگیریم. «صد سال تنهایی» کافی است! حال نوبت آن رسیده است که از «کوچه رندان» گذر کنیم. حتی در «وضعیت آخر» نمانیم که «ماندن در وضعیت آخر» قصه تکرار و تکرار قصه است.

بیائید از «کوچه عشق» گذر کنیم و نیم نگاهی هم به «باغ بی برگی» بیاندازیم و سوز سرد و غم انگیز «زمستان» را با فشردن گرم دست «شاتقی» در حیاط کوچک پاییز زندان به فراموشی بسپاریم و «سیلابهای بهاری» را ببینیم. «زندگی وارونه» را تجربه کنیم. بیایید با هم «بیگانه» نباشیم و از «طاعون» نگریزیم و تا «سقوط» نکرده ایم، به «تسخیر خوشبختی» بیاندیشیم.

و کلام آخر، به دنبال جلای اندیشه هامان باشیم و بدانیم «جایی هست که اندیشه در آن می میرد تا حقیقتی که انکار اندیشه است پا به عرصه هستی نهد» و بدینسان اندیشه صیقل می خورد.
  نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:18  توسط ضمیرناخودآگاه  | 

 

روزهای رفته

به چوب کبریت های سوخته می مانند

جمع آوری شده

در قوطی خویش

هر کاری می خواهی بکن

آنها دوباره روشن نمی شوند

و روزی سیاهی آنها

دستت را آلوده می کند

روزهای چوبی ات را

باید از همان آغاز

بیهوده نمی سوزاندی

                                 فکرت صادق/شعر آذربایجان/ترجمه رسول یونان

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 10:39  توسط ضمیرناخودآگاه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM