تبليغاتX
ضمیر ناخودآگاه
نقل کرده اند که روزگاری پادشاهی در قصری زندگی می کرد و در تالار این قصر جواهری درخشان و بزرگ بود. با گذشت زمان این جواهر درخشندگی بیشتری می یافت. تا این که بالاخره دزدی این جواهر را ربود و در جنگل پنهان شد و وقتی با شادمانی در جواهر نگاه کرد، در کمال حیرت تصویر پادشاه در آن ظاهر شد. پادشاه گفت: «آمده ام تا از تو تشکر کنم چرا که مرا از وابستگی رهاندی. روزی که این جواهر را بدست آوردم فکر کردم آزاد شده ام. اما بعدها متوجه شدم که تنها در صورتی رها خواهم شد که با دلی پاک آن را به کس دیگری بدهم. لذا هر روز آنرا برق انداختم تا سرانجام آنقدر زیبا شد که تو آن را دزدی و بدین ترتیب من آن را به دیگری وانهاده ام و اکنون خود آزادم». .... این داستان! اما شرحی بیشتر بر آن:

 اول نقل خواسته ها و تمایلات شدید ما برای اکتساب چیزی است که فکر می کنیم زینت ما می شود. دوم نقل وابستگی ما به آن است. سوم نقل عادت و روزمرگی ما به آن چیزی است که روزی فکر می کردیم زینت ما می شود. چهارم نقل آگاهی است از این که زینت ما نه آن چیز بیرونی است. پنجم نقل آن است که باید به آرامش درون رسید. ششم نقل آن است که اگر می خواهی رها شوی، بهتر آن است که صیقلی بر آن بزنی که دیگری را در شتاب بردنش از تو آنچنان تحریک کند که سر از پای نشناسد. و نقل هفتم آن است که این هفت سنگ آگاهی را بر گوش آن دزد بخوانی تا شاید از این رهگذر راه رفته و خطای کرده تو را حداقل نه آنچنان که تو رفتی و کردی برود و بکناد. جواهری که در دست داریم شعور است و برتر از آن عشق. لیک باید دانست که با پنهان کردن آن یا اشاره به این که صاحبش هستیم یا با فروختن آن نمی توانیم بر زیبائیش بیفزاییم. زیبائیش بسته به آگاهی دیگران از آن است. به همین دلیل شعورم را و عشقم را هر روز جلا می دهم و هر لحظه آن را فریاد می زنم تا دیگران نسبت به آن آگاهتر گردند و این شعور و عشق در خور و لایق دیگری گردد. تا آن دیگری، در تاریکی شبی، به زعم خویش پنهانی، از ما برباید

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:33 توسط ضمیرناخودآگاه |

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی...

آهسته، آهسته می خزید دشوار و کند، و دورها همیشه دور بود.

پرنده ای در آسمان پر زد سبک...

سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: "این عدل نیست، این عدل نیست، کاش پشتم را هین همه سنگین نمی کردی، هیچ گاه نمی رسم...هیچگاه "

در لاک خود خزید به نیت نا امیدی...

خداوند او را درآغوش گرفت، زمین را نشانش داد، کره ای کوچک بود.

به او گفت:

"نگاه کن! ابتدا و انتها ندارد! هیچ کس نمی رسد! چون رسیدنی در کار نیست، فقط رفتن است و هر بار که می روی رسیده ای... حتی اگر اندکی!".... عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:56 توسط ضمیرناخودآگاه |

سلام  رفیق!

پیشترها سلام رو به گرمای تموز و بلندای چه و چه و چه اهداء می کردند و خلاصه این سلام و صلوات اول مکاتبات واسه خودش داستان مفصلی داشت که هم تو می دانی و هم من. اما حالا که اکثر ارتباطات آدمی مبتنی بر فناوری ارتباطات و اطلاعات نوین گشته، روش سلام گفتن رو تو بهتر می دونی از من. در عین حال سلام امروز من معنایی داره و فلسفه ای که من دانم و نه تو(چه آگاهی از درون چون منی گاه سخت می نماید) و صد البته این سلام و صلوات می تواند یه چیزای دیگری هم داشته باشه که دیگه نه تو دانی و نه من.

تا اینجای قضیه دانایی تو و خودم و در عین حال نادانی خودم و بخشی از ندونستن های تو رو به راحتی صرف کردم! اطاله کلام شد ولی چه باک! فعلا تو لابد از خواندن این اباطیل والمهملات هستی و من مشعوف از کتابتشان! مگر این که شما ساز ناساز دیگری کوک کنید و بر حقیر اثبات نمایید که آن چنان هم ناگزیر از خواندن این اباطیل نیستید و یکباره از ادامه خواندن صرف نظر کنید که در این صورت احتمالا هر دو باخته ایم. شما از آن جهت که شاید در سطور بعدی چیزی نوشته شده باشد که هیچ بنی بشری در تمام طول عمر پر برکتتان بر شما عرضه نکرده و نکند؛ و نشنیدن و نخواندن آن یعنی باخت. من از آن جهت که کلی فسفر سوزانده و چیزی نگاشته ام که کسی حاضر به ادامه خواندن آن نیست. تصورش را بکنید! فسفر! این ماده حیاتی و ضروری! اهمیت آن را شاعری چون مرحوم حسین پناهی به خوبی اشاره کرده است:

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

هر کی تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشمات رو وقت رفتنه!

هر کی می خواد دنیا بیاد فسفر و آهنش کمه!

از این درگذرم چون این فضا دیگر برای گفتگوی ما کوچک است. البته اعتراف می کنم که جای جولان دارد ولی فضای سلام را همین قدر بس که چند سطر فوق را درخصوصش کتابت کردم.

یک روز و روزگاری شعر یا تکه پاره نوشته شعرگونه ای –اگر جسارت به ساحت مقدس شعر نباشه- نوشته بودم تحت عنوان: کاشکی! که احتمالا آن را خوانده اید یا از زبان نه چندان قاصر حقیر بارها آن را شنیده اید. آخر این شعر خطاب به خواننده نوشته شده که: «حرف منو گرفتی؟ بیهوشی یا خرفتی؟».

این شعر کاشکی هم حکایت بلند و بالایی دارد ولی نهایتا به همان هوش و بی هوشی آدمی ختم می گردد. اصلا اشکالی هم ندارد که در جاهای دیگری از آن بهره گرفته شود. ولی شخصا اعتراف می کنم که این ته مانده هوشی که از نیاکانم به من ارث رسیده، آنقدر نیست که گاه مرا به آگاهی لازم برساند. پس آن شق دیگر-یعنی خرفتی- را هم گاه (و صد البته گاه!) به دیده منت می پذیریم. از قضای کردگار این ته مانده هوش برای درک چنین وضعیتی و پذیرش آن کفایت می کند. بدینسان در آرامش کامل به سر می برم. بخشی از این آرامش را نیز مرهون همین خرفتی می دانم. چه تا شنیده ام: «بهشت جای ابلهان است». کیست که نخواهد به همین سادگی بهشتی باشد؟!

اما کاشکی من در بررسی وضعیت دل و دست هم به همان اندازه که در بالا ذکر شد بلاهت به خرج می دادم.  وضعیت دل و دستم را هم که خود می دانید. اشارت به آن نوشته ای است که در آن ذکر کرده ام که وقتی جوونتر بودم دلم می لرزید و دستهایم قرص و محکم بودند و حالا که سپیدی بر سیاهی مو می سایم، تا دلت بخواد دلم قرص و محکمه ولی دستهایم می لرزند! نمی دانم چرا همیشه در این خصوص هوش مجسم می شوم و گویی تمام کهن الگوهای موروثی نیاکانم به کمکم می آیند. شاید به همین علت هم هست که دیگر دلم ژله ای نیست. نمی لرزد. سخت شده است. دیگر به سمت و سوی کسی نمی کشد، نمی جهد، خود را پرتاب نمی کند. در دستان کسی قرار نمی گیرد.

حالا قرار بی قراری هایم دیگر دلدادگی نیست. اگر هم عاشق می شوم، فکر می کنم که عشق نیست، دلدادگی نیست. دوست داشتن است. برتر از آن اعتماد است. قرار بی قراری هایم را در اعتماد جستجو می کنم. نه اعتماد به دیگری. اعتماد به خودم. این روزها آنقدر به خودم اعتماد دارم که بدانم این دل را که چه عرض کنم، هر آنچه را که ارزشمند و حتی ارزشمندتر از دل می شمارم، به چه کسی باید سپرد. آنقدر اعتماد دارم که به دیگران اعتماد کنم. اعتمادشان را نیز جلب کنم. یاد گرفته ام که نه تنها خودم قابل اعتمادم، بلکه به هر کس که اعتماد کنم، پاسخ اعتمادم را خواهم گرفت.

پس آنقدر به خود اعتماد دارم که به دیگران هم اعتماد کنم. دیگر نمی ترسم از این که رهزن دل، از من دل ستاند یا آن را برباید. این دل قابل اعتماد است. شکستنی نیست. نه از این رو که نمی توان آن را شکست؛ بلکه از این جهت که مطمئن هستم که کسی آن را نخواهد شکست. دیگران بیش از من مراقب آن هستند. پس با خیالی آرام زندگی می کنم. هر چند که در لحظاتی بی دل باشم. چنین رسم بی دلی نیز از بیدل آموختم:

جهان ز جوش دل، آیینه خانه بود به چشمم

گذشتم از نفس و هیچ جا غبار نکردم

«حالا فکرش رو بکن اگه دل بلرزه و دست نلرزه چی می شه؟ ولی فکرش را بکن اگر الان دل بلرزه و دست نلرزه چی ميشه؟ آيا موها دوباره سياه ميشه؟  آيا هر چشم سياهی راه به دل باز می کنه؟» به نظرت چی باید بشه؟ شاید از اولش هم راه به خطا رفتیم. شاید از اولش هم موهامون سپید بود. ولی اگه این راه رو نمی رفتی که غبار راه روی موهات نمی نشست:

در جگر صد رنگ طوفان کرده ایم

تا سرشکی نذر مژکان کرده ایم

کیست کو در آن سالها از نفس بگذرد و هیچ جا غبار هم نکند؟ کیست کو در آن دوران به گمنامی نمناک علف، به ادراک ریاضی حیات نزدیک باشد؟ یا همچو امروز تو شاید، قلمی دست گیرد و حتی روی ادراک، فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزند؟

پس این عتیقه دلی که از آن تو را نشانی دادم یا آن عتیقه دلی که مرا از آن نشانی می دانی را حرمت نگاه می دارم:

بر در دل ز ادب سجده کن آواز مده

صاحب خانه ی آیینه ی ما هیچ کس است

خب این نوشتار زیادی بیدلی شد ولی چه خیالی است! بر خلاف گفتار سهراب، این پرده بی جان نیست؛ حوض نقاشی شما هم قطعا بی ماهی نیست. هر جا که شعری هست، حتما شعوری هم هست، دل پر نوری هم هست. مخلص کلام:

زین سبب ساز دل آواز نکردم که تو را پند بگویم

فرصتی بود که چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

(این آخری اگه وزنش خرابه تقصیر حسن کریمی است که هنوز یاد نگرفته درست شعر بگه!)

 تا مجالی دیگر

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:40 توسط ضمیرناخودآگاه |

این هم بخش کوچکی از داستان پندار اثر ریچارد باخ که خواندن آن خالی از لطف نیست

زمانی در دهکده ای، در قعر رودخانه ای بزرگ و کریستال گونه مخلوقاتی زندگی می کردند. جریان رود در سکوت از روی همه آنها، پیر و جوان، توانگر و فقیر، خوب و بد می گذشت جریان به راه خود می رفت و تنها خود کریستالی خویش را می ساخت. هر مخلوقی به روش خاص خودش محکم به شاخه ها و صخره های قعر رودخانه چسبیده بود. زیرا چسبیدن، شیوه زندگی آنها به شمار می رفت و مقاومت در برار رودخانه چیزی بود که آنان از هنگام تولد آموخته بودند. اما سرانجام یکی از مخلوقات گفت من از چسبیدن خسته شده ام، گرچه جریان را به چشم نمی بینم ولی اعتماد دارم که می داند به کجا می رود. خود را رها می کنم و می گذارم مرا به هر کجا می خواهد ببرد. با چسبیدن از ملالت خواهم مرد. مخلوقات دیگر خندیدند و گفتند: نادان! اگر رها شوی جریانی را که می پرستی تو را بر صخره ها می کوبد، خرد و متلاشی می کند و تو پیش از مرگ از ملالت، خواهی مرد.

اما او به آنها اعتنایی نکرد. نفس عمیقی کشید و خود را رها کرد و بی درنگ بوسیله جریان بر صخره ها کوبیده شد. اما با گذشت زمان، پس از آن که مخلوق بار دیگر از چسبیدن خودداری کرد، جریان او را از عمق رودخانه به سوی بالا رها کرد و پیکرش سائیده و کبود شد، اما صدمه چندانی ندید. و مخلوقات ساکن در بخش پایینتر رودخانه، که او برایشان غریب بود، فریاد زدند نگاه کنید!! یک معجزه! مخلوقی اینجاست که همانند ماست اما پرواز می کند! مسیحای رهایی بخش را تماشا کنید، بیا و همه ما را نجات بده!! و آن یگانه رونده در جریان گفت: من بیش از شما نجات دهنده نیستم. اگر فقط جرات رفتن را به خود بدهیم، رودخانه از این که ما را رها کند شادمان خواهد گشت. کار حقیق ما همین سفر است. این ماجراجویی.

اما آنها بیش از پیش فریاد زدند: ای رهایی بخش! و در همین حال به صخره ها چسبیده بودند. وقتی که دوباره نگاه کردند، او رفته بود و آنها را تنها بر جای گذارده بود تا از یک نجات دهنده، افسانه ای خلق کنند

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:47 توسط ضمیرناخودآگاه |

و اینک بار دگر من و دستهایم

دستهایم به نوازشگری و ناز تو عادت کرده است

هر زمان باز تو را می جویند

دیگر آیا آنها را با خود

به میهمانی شاپرک ها خواهی برد؟

دیگر آیا آنها با تو به ضیافت نور خواهند رفت؟

مهر مهری است لبانت را

و پژواک یک بوسه

ره گم می کند در حصار نفس هامان

بگو که دستانم را دوباره با نور خواهی شست

بگو! ای که با یاد من آغاز شدی! بازگو!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:15 توسط ضمیرناخودآگاه |